... داغ دل را نه زبان تواند تقرير كند و نه قلم تواند تحرير كند.
الحمدلله كه دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است.
... داغ دل را نه زبان تواند تقرير كند و نه قلم تواند تحرير كند.
الحمدلله كه دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است.
حكايت حضور براي من يادآور صبحي است كه از خواب سياهي برخاستم و بهانه پدر را گرفتم.
من هميشه سرماي غم را در ميان گرمي دستهاي پدرم گم مي كردم.
كاشكي كلمات من بي صدا بودند.
كاشكي نوشتن نمي دانستم و فقط با تو حرف مي زدم.
كاشكي تيغ غيرت، عروس نام تو را از ميان لشگر نامحرمان الفاظ بازمي گرفت و در سراپرده دل مي نشاند.
كاشكي دلدادگان تو را هم با خود مي بردند.
كاشكي من جز هجر و وصال، غم و شادي نداشتم.
این روزها دارم برای اینکه بتونم فکر و اندیشه داشته باشم میجنگم
این روزها خیلی قوی هستم
میدونم که میتونم
میدونم که میشه
{اندکی این مثنوی ( بدلیل امتحانات) تاخیر شد....شرمنده همه دوستان}
با تمام وجودم فرياد مي زنم كه تا زماني كه تو را دوست دارم و عاشقت هستم زندگي مي كنم.
" من شب را باور نمي كنم
تا وقتي صبح در چشمان توست
من روز را نمي خواهم
تا وقتي شب گيسوان تو را دارم "
ولی میدونمچه دوست داشته باشم و چه عاشق باشم فقط یه دونه است.
نمیدونم از این سالهایی که از عمرم رفته چقدرشو زندگی کردم ولی میدونم و دوست دارم و امیدوارم که بقیه عمرمو واقعاْ زندگی کنم. ( و زندگی میکنم.)
همیشه باید به فکر آینده بود چون بقیه عمرمونو قراره اونجا بگذرونیم.